"زوال که آغاز میشود، رؤیاها راه به کابوس میبرند، پای اعتماد بر گردهی اطمینان فرود میآید و از ایمان، غباری میماند سرگردانِ هوا که بر جای نمینشیند. خوابها تعبیر ندارند و درها نه بر پاشنهی خویش، که بر گِرد خود میچرخند و راهها به سامانی که باید، نمیرسند و حق، اگر هست، همین حیاتِ آخرالزمانی است، که نیست، برای آنان که هنوز بادهای مسمومِ مصرف و تخریب را میگذرانند"
غزاله علیزاده» در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنیا آمد. لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاریس در رشتههای فلسفه و سینما درس خواند. او کار ادبی خود را از دههی 1340 و با چاپ داستانهایش در مشهد آغاز کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار معروف او میتوان از رمان دو جلدی«خانهی ادریسیها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار دیگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شبهای تهران.
کتاب «خانهی ادریسیها» سه سال پس از مرگ غزاله، جایزهی «بیست سال داستاننویسی» را به خود اختصاص داد.
در یک روز جمعه 21 اردیبهشتماه 75 برابر با 10 ماه مه، چند تن از ساکنان محلی در جنگل اطراف رامسر در روستای «جواهرده» ، جسد او را یافتند که از درختی حلقآویز شده بود.
یک سال پیش از مرگش به دعوت انجمن ایرانیان «والدو مارن» در جنوب پاریس، به آنجا رفت و به خواندن قسمتی از قصهها و داستانهایش پرداخت.

غزاله علیزاده در مصاحبهای که پس از دریافت جایزهی بهترین کتاب داستان سال 1373، با رادیو فرانسه داشت، در بارهی نقش ویژهی زنان چنین گفت:
«زنان ایرانی تجربههای خارقالعادهای مثل انقلاب و بعد از آن، جنگ را پشت سر گذاشتند. انقلاب، تنها انگیزهی من و همکاران زن دیگرم برای نوشتن نبود، اما این واقعهی تاریخی باعث شد که هرکدام وضعیت جدیدی در خودمان کشف کنیم. زن، جنس اعجابآوری برای تحول ژرف و پایداری در برابر آن بود. تکتک زنان ایرانی در گرداب این شرایط، هم جرأت خودشان را نشان دادند و هم صبوری عجین شده با ذات زنان را...اما زیر بار زورگویی و ظلم نمیروند. نویسندگان زن ما هم شاید به این دلیل که جامعهی مردسالار، آنها را وادار به تحقیر میکند، سعی کردند با نیرویی مضاعف، پرواز کنند. میلههای قفس و زنجیرهای پیرامونشان را بشکنند و خودشان را بهعنوان انسان و نه سوژهی صنفی، در جامعه تثبیت کنند.»
روحش قرین رحمت دوست
پی نوشت 1: هرچند که امروز 21 اردیبهشت نیست ...اما یاد غزاله علیزاده را همیشه گرامی می داریم
پی نوشت2: مرسی از آقای شهاب که من و با این نویسنده ی بزرگ آشنا کرد.....

بگـــذار تا مقابـــل روی تـــو بـــــگذریــم
دزدیــــــده در شمــــایل خوب تو بنـــگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جــــور به که طاقــــت شوقــت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بــازآ کــه روی در قــــــدمانـت بگستـــریــم
ما را سریـــست با تــو که گر خلق روزگـــار
دشمــن شوند و سر برود هم بر آن سریـــم
گفتـــی ز خاک بیشترنـــد اهل عشــــق من
از خــــاک بیشتـــــر نه، کـــه از خاک کمتریم
ما با تـــــوایم و با تو نهایم اینت بوالعجــــب
در حلقـــــهایم با تــــو چون حلقـــــه بر دریــم
از دشمنــــــــــان برند شکایــت به دوستـــــان
چون دوست، دشمن است شکایــــت کجا بریم
نه بـــــوی مهر می شنویم، از تو ای عجـــــــــب
نه روی آن که مهــــــــر دگرکس بپروریــــــــــــــم
ما خود نمــــــی رویـــــــــم دوان از قفـــــای کس
زان می بــــــــرد که ما به کمنـــــــد وی اندریــــــم
سعـــــــــدی تو کیستی که در این حلقه کمنـــــد
چنـــدان فتـــــــــــادهاند که ما صیــــــد لاغریـــــــــم
پی نوشت1: سعدی و هیچ وقت فراموش نکردم اما "یکم اردیبهشت" و چرا ....فراموش کرده بودم ....با یه اس ام اس از یه دوست ، تورقی به دیوان سعدی زدم....... مرسی دوسـتـّــ م...اما اهل قلم نیستما........
پی نوشت2: این غزل یاد آور روزهای خوبِ خیلی دورِ ِ....خیلی دور از یه آدمِ خیلی دور .....آنقدر دور که تنها سایه اش را دارم ......هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.......
.
همیشه از بعضی چیزها لذت می برم ...وقتی می گویم لذت ...منظورم این است که آن چیز را با تمام وجود حس می کنم و این حس را در خودم جاری می کنم و با آن زندگی می کنم ....اینگونه است که لذت می برم .............خوردن چای ، بارش باران ، برف ، دیدن یک آسمان پر ستاره ....سیاهی شب ، سکوت ...سفر .......اینها، همان بعضی چیزها هستند که برایم لذت بخشن ...شاید ساعتها بنشینم به سکوت گوش بدهم ...یا دستم را زیر چانه ام بگذارم و به آسمان خیره شوم یا ........بعد به اندازه ی یک روز و شایدم چند روز پر انرژی می شوم ...شاد و با طراوتم ......... اینها مقدمه ایست که بگویم دو روز مانده به عید " بر سر شهر من و کوی من و برزن من " برف شروع به باریدن کرد......برفی که شاید چندین سال انتظارش را کشیده بودم ....برفی که باز برای آمدنش باید منتظر بود ...نه اینکه برف و باریدنش را ندیده باشم ..نه .... بارش برف را ، شهر برفی را دیدم حتی برف بازی هم کردم ...آدم برفی هم درست کردم ...عکس هم گرفتم......اما بارش برف در شهر من و کوی من، یک لطف دیگری دارد که شامل حالم شد ... از خدا هم مرسی هستم...اما.....ایندفعه .....
دو روز مانده به عید: استرس اینکه سبزه ات سرما نخورد ، هفت سینت کامل باشد ...ماهیت نمیرد ...یه سر به اتوشویی بزنی و...یه سر به خیاطی ...دنبال کلید ساز ...برق کار و کلی کارهای عقب افتاده دیگر مخصوصا برای منی که همه ی کارهایم دقیقه نود است کمی مشکل ساز شد ...مشکل ساز از این جهت که.....
از برفی که سالها منتظرش بودم...... نتوانستم حظ وافر ببرم ....حظ بردم اما نه وافر .....دوست داشتم زیر برف قدم بزنم، نشد ...دوست داشتم حداقل یک ساعت باریدنش را ببینم ..نشد ......خیلی چیزاهای دیگر هم دوست داشتم اما نشد ...نشد که نشد ....الان که فکر می کنم از دست خودم عصبانی هستم که عید ، هر سال می اید ....که اتو شویی و خیاطی و کلید سازی همیشه هست .....که اگر امسال هم هفت سین نداشتم هیچ اتفاقی نمی افتاد ........اما برف ...نه ...همیشه و هر سال نیست ....قند سابیدن فلک را دیدم اما نه تنها شاد و با طراوت نشدم کلی هم طی اون روزها انرژی از دست دادم ....عهد بستم که در هر شرایطی روحم را باطراوت کنم ...در هر شرایطی......منتظرت هستم
ای برف
ای پیک خوشبختی
*****************
از قبل ِ عید کتابی را گرفته بودم دستم برای خواندن .. و به خاطر همان دقیقه نود بودنم تنها چند صفحه اش را خواندم و بقیه اش را گذاشتم در سال جدید....... ...خواندم ...و طی چند شب و بیدار موندن تا نزدیکای صبح تمومش کردم ...... بعد از تموم کردنش به این فکر کردم .... کاش، کتاب دیگری را برای این اولین روزها سال جدید می خواندم ...."همسایه ها" اسم کتابی بود که خواندم از "احمد محمود".......تلخ بود و گزنده ....از دهه ی 30 می گوید ....گزنده و تلخ .....گویی سال 90 است....باز همان سنتهای دست و پا گیر ....باز همان تلخی های جامعه ...باز همان فرهنگ عوامانه .....هنوز همانهایی که در این کتاب ترسیم شده بود هستیم .......60 سال ....زمان کمی نیست .....همه چیز سر جای خودش است ، چیزی تغییر نکرده ...نه اینکه اصلا تغییر نکرده باشد ها ....نه .....ظاهر امر تغیرات زیادی بوجود آمده که قابل قیاس نیست ...اما زیر پوست شهر همه چیز جا خشک کرده است ......همه چیز.....همه چیــــــــــــــــــــــــــیز........................ چرا ما ایرانی ها در درجا زدن حرف اول را می زنیم .........چرا؟
پی نوشت: این کتاب هدیه ای بود از یه دوست......مرسی دوست جانـــــــــــــــــ م .....

آمد بهار ای دوستان، منزل سوی دوستان کنیم
گرد غــــــــــریبان چمن خیــــــزید تا جولان کنیم
امروز چون زنبورها، پران شــــــویم از گل به گل
تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادن کنبـم
آمد رسولـــــــی از چمن کیـن طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه عشــــق را از نعرها ویـــــران کنیم
بشنـــــــو سماع آسمان، خیزید ای دیوانــــــگان
جانم فدای عاشـــقان، امروز جان افشــــان کنیم
پی نوشت: این سفره هفت سین را تقدیم می کنم به عمو حسین که سالهای زیادی دور از وطن نوروزش را جشن می گیرد......عمو جون نوروز مبارک
.

برف می بارد و طفلان ، همه شاد
برف می بارد و یاران همه مست
سینه ریز الماس ، از گلوی فلک پیر گسست
قند می ساید ، به سر تازه عروسان دیار من و تو
بر سر شهر من و کوی من و برزن من
شده پر برف همه دامن من
برف می بارد و هر دانه برف
پیک خوشبختی هاست
ای فلک قند بسای
بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ
ره دل می پویند
و من از دیدن برف
یاد آن یار ز کف رفته زدل می بینم
که مرا دست بدست
به همه کوچه و پس کوچه ی شهر
می کشید از پی دل خرم و مست
..........................................
...............................
.....................
مرگ من سفری نیست
هجرتی ست
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر نامردمانش.........

سه شنبه 2 سپتامبر 1953/11 شهریور 1331 ایتالیا
جلال عزیزم، قربانت گردم. رفتم و از سخت جانی های خود سخت شرمنده ام. بی تو یک دم زیستن شرط وفاداری نبود. وقتی از تو جدا شدم همانطور که پیش بینی می کردم، مثل جفت مرغان مهاجر چندان اندوهی فرا گرفتم که از گریه نتوانستم خودداری کنم. در طیّـاره با وجود متلک های این و آن که آمریکا رفتن گریه ندارد و غیره، باز تا مدتی، یعنی تا وقتی از مرز ایران دور شدیم، گریه می کردم و هرچه می کوشیدم خود را آرام بکنم نمی توانستم. اکنون که این کاغذ را می نویسم کمی آرام شده ام و رضا به داده ،داده ام. باری، خود کرده را تدبیر نیست
فقط جلال عزیز، اگر تو بودی، دیگر هیچ غصه ای نداشتم و باور کن که با وجود تمام این تشریفات انگار یک خاری در گلویم نشسته است. زن مهماندار که اشک های مرا دید پرسید از معشوقت جدا شده ای؟ بقیه را از رم برایت خواهم نوشت و اگر زنده ماندیم و به لندن رسیدیم کاغذ را از لندن برایت پست خواهم کرد. اکنون الوداع
××××××××××
میدانی چطوری است سیمین جان؟ از کاغذهایت - گرچه چیزی نمینویسی - پیداست که تو هم حال مرا داری،ولی این هم هست که برای غصّههای تو مفرّی و یا مفرهایی هم هست که جلب توجّهت را میکند و نمیگذارد زیادناراحت باشی. و اینقدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت میبرد. از کاغذهایت پیداست. خودت نوشته بودیکه حالت ((بهتر از آن است که متوقع بودی.)) بدان که بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتی، دو سطر یاد هندوستان بیبو و بی خاصیت من میافتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را مینویسی. و همین انصراف خاطر اجباریخودش بزرگترین کمکها را به تو میتواند بکند... هیچ میدانی که یک همچه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد؟ نمبدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلاً تو بگذار چشمهایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتربشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است
روحش قرین رحمت دوست
قوام السلطنه سیاستمدار دوره ی قاجار و پهلوی بوده که پنج بار ردای نخست وزیری ایران را بر تن کرده است. خانه ی قوام السلطنه در یکی از خیابانهای دیدنی شهر تهران قرار گرفته که قدم زدن در آن خودش می تواند یک برنامه گردشگری باشد. خیابان سی تیر

این خانه تا سال 1330 خورشیدی، خانه ومحل کار قوام السلطنه وزیر احمد شاه قاجار بود متن فرمان مشروطیت در این خانه و توسط قوام نوشته شد و بعد از 7 سال در اختیار سفارت مصر قرار گرفت. پس از این دوران، به ترتیب سفارت افغانستان و بعد بانک بازرگانی در این ساختمان فعال بودند و بالاخره در سال 1355 خورشیدی با همکاری مهندسان ایرانی و اتریشی تغییراتی در آن اغاز شد. ساختمان هشت ضلعی در باغی به مساحت هفت هزار متر مربع ساخته شده و دارای در و پنجره های نفیس به شکل معماری عصر سلجوقی است. این خانه هم اکنون موزه ی آبگینه و سفالینه می باشد و طراحی ویترین های این موزه توسط مهندس اتریشی به نام هانس هولاین انجام شد.

قدیمی ترین وسیله ی شیشه ای این موزه، لوله های شیشه ای به نام "سیلندر شیشه" است که از معبد چغازنبیل کشف شده اند و مربوط به هزاره ی دوم قبل از میلاد می باشد. تالار صدف این موزه به دلیل شباهت شکل آن به صدف نیمه باز به این نام خوانده می شود که شامل انواع سفال های قرن سوم و چهارم شهر نیشابور است تالار چهار یا تالار زرین به دلیل ظروف زرین فام که از دوران سلجوقی به جا مانده چنین نامی گرفته و شامل ظروفی ست که دور تا دور آن با خط نستعلیق تزیین شده است. تالار پنج یا تالار لاجورد به دلیل لعاب های یک رنگ فیروزه به این نام خوانده می شود ویترینی از اثار دوره ایلخانی ست. هنگام خروج به ویترینی بر می خورید پر از لوازم زینتی از سنگهای زیبای فیروزه ( البته برای فروش) و خریدن قطعه ای از ان خالی از لطف نیست.

برای این که یک روز خاطره انگیز داشته باشید بد نیست بعد از بازدید از این خانه ی زیبا به کافه نادری که در چند متری این خانه است بروید و حس نوستالوزی از قدیم را در خود زنده کنید .......
نظرات ()